تبلیغات
دانلود رمان | دانلود رمان زیبای عاشقانه - دانلود رمان ابریشم و عشق
 
درباره وبلاگ


سلام به وب خودتون خوش اومدید
تو اینجا سعی کردم جدیدترین رمان ها
و پرخواننده ترین رمان ها رو با فرمت
های مختلف به شکل کاملا متفاوت
و جدید برای دوست داران قرار بدم ...
امیدوارم حس خوبی بهتون بده

دانلود رمان | دانلود رمان عاشقانه
منبع بیشتر رمانها:
98ia.com

مدیر وبلاگ : مونا افشار
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دانلود رمان | دانلود رمان زیبای عاشقانه
دانلود رمان | دانلود رمان عاشقانه
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
جمعه 11 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : مونا افشار

رمان ابریشم و عشق از فاطمه ایمانی

 

 

 نام رمان :رمان ابریشم و عشق

 به قلم :فاطمه ایمانی

حجم رمان : ۶.۲۵  مگابایت پی دی اف , ۱.۵۱  مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۳۷  مگابایت نسخه ی جاوا , ۵۷۴  کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

بهراد پسر استاد همایون صدر نائینی برای برآورده کردن آخرین خواسته ی پدرش که بافتن فرش ابریشم از طرحیه که پیش از مرگش کشیده مجبور میشه به کاشان بره تا با بافنده ای که مورد نظر پدرشه قرار داد ببنده…

  فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

 :دانلود رمان ابریشم و عشق از فاطمه ایمانی با فرمت pdf

 :دانلود رمان ابریشم و عشق از فاطمه ایمانی با فرمت apk

 :دانلود رمان ابریشم و عشق از فاطمه ایمانی با فرمت java

 :دانلود رمان ابریشم و عشق از فاطمه ایمانی با فرمت jad

  :دانلود رمان ابریشم و عشق از فاطمه ایمانی با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

نگاهمو از نقشه ی لوله شده ای که روی صندلی جلو کنار کیف لپ تاپم گذاشته بودم گرفتم وبه جاده خیره شدم.مدتها می شد که واسه یه مسافت طولانی رانندگی نکرده بودم.
به حدی ذهنم درگیر ماجراهای این چند وقت اخیر بود که نمی تونستم رو جاده وطبیعتش تمرکز کنم.کجا داشتم می رفتم وقرار بود با چه چیزی روبرو بشم چندان مهم نبود.چیزی که واسه م اهمیت داشت برآورده کردن آخرین خواسته ی بابا بود.
قبل از پروازم از بخارست به ایران،مامان باهام تماس گرفت.مثل اینکه حال بابا ایندفعه خیلی بد شده بود ودکترها علنا جوابش کرده بودن.دیگه شیمی درمانی هم بی فایده بود.
فکر اینکه امکان داره به زودی بابا رو از دست بدم باعث شد یک آن به خودم بیام وببینم واقعا کجای این دنیا وایستادم وچقدر از داشته های با ارزشم تو زندگی دورم.بابا برام بدون شک با ارزش ترین چیزی بود که داشتم.منم مثل هرپسر دیگه ای مهم ترین سرمایه وپشتوانه م حضور پدرم بود.
اما برام در کنار همه ی اینا یه افتخار عمیق قلبی وجود داشت.اینکه پسر استاد همایون صدر نائینی طراح بزرگ فرش ابریشم بودم.
بابا واسه م بیشتر از هرکسی تو زندگی قابل احترام وستایش بود.نه به خاطر فقط هنرش.اون یه جورایی برام الگو بود.
با اینکه حدود دو سالی می شد به خاطر دخالتهای مامان واسه خودم یه خونه ی مجردی تهیه کرده ومستقل شده بودم،اما هنوز خودمو به خونواده م به خصوص بابا وابسته می دونستم.
این زندگیه مجردی هم یه بهونه بود واسه لاپوشونی کارهایی که هر مرد جوونی با استفاده از امکاناتی که در اختیارش هست می تونه انجام بده.البته من هرگز پامو از گلیمم درازتر نمی کردم.اما خب اون خونه واسه گاهی لب تر کردن با رفقا و داشتن آزادی بیشتر جای خوبی بود.از گیر دادن های مامان هم دیگه خبری نبود.
لااقل واسه من که پا به بیست وهشت سالگی گذاشته بودم و تودنیای کار حرفه ایم واسه خودم کسی بودم دیگه دوره ی این سخت گیری های مادرانه گذشته بود.
حدود سه سالی می شد که به عنوان کارشناس در بخش تحقیقات هواشناسی موسسه ی ژئوفیزیک دانشگاه تهران مشغول به کار بودم.وزندگیم خلاصه شده بود تو سفرهایی که به مراکز و ایستگاههای هواشناسی کشور داشتم وبه عنوان مدرس در طرح پودمانی آموزش کارورز وکار آموز این رشته خدمت می کردم.
البته گهگداری هم سفرهایی به خارج از کشور برای شرکت در جلسات وکنفرانس های بین المللی به پستم می خورد.که سفر اخیرم به بخارست یکی از همونا بود.
وقتی از اونجا برگشتم یک راست به خونه ی پدریم سری زدم ومامان مثل همیشه با کلی غرغر ازم استقبال کرد.
بهناز خواهر بزرگترمم اونجا بود وطبق معمول داشت با دوتا وروجکش درسا ودنیا سروکله می زد.بعضی اخلاقاش درست عین مامان بود.واین منو واسه آینده ی اون دوتا نگران می کرد.
داریوش شوهر خواهرمو برخلاف انتظارم اونجا ندیدم.واز ندیدنش هم ناراحت نشدم.زیاد باهاش راحت نبودم.اختلاف سنی ده ساله وطرز فکر متفاوتمون باعث این فاصله بود.
بابا مثل همیشه پشت میز کارش ایستاده و از زوایای مختلف به نقشه ای که کشیده بود نگاه می کرد.خیلی لاغر شده بود. وپوست صورتش به خاکستری می زد.
با دیدنم لبخند نیمه جونی روی لبش اومد

رمان ابریشم و عشق



نوع مطلب : دانلود رمان با فرمت جار و جاوا، دانلود رمان برای تبلت و ایفون، دانلود رمان برای اندروید، دانلود رمان برای کامپیوتر با فرمت pdf، 
برچسب ها : رمان ابریشم و عشق، رمان زیبا، رمان ایرانی، رمان جدید، رمان عاشقانه، دانلودرمان، رمان،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 27 شهریور 1396 09:11 ق.ظ
magnificent publish, very informative. I ponder why the other specialists
of this sector don't understand this. You should continue your writing.
I am sure, you've a huge readers' base already!
پنجشنبه 23 شهریور 1396 10:02 ب.ظ
I really like your blog.. very nice colors & theme.

Did you make this website yourself or did you hire someone to do it for you?
Plz reply as I'm looking to create my own blog and would
like to find out where u got this from. many
thanks
پنجشنبه 16 شهریور 1396 05:50 ق.ظ
I have been surfing online more than three hours as of late, yet I never found any interesting article like yours.
It is pretty value sufficient for me. In my opinion, if all webmasters and bloggers made excellent content
as you probably did, the net shall be a lot more helpful than ever before.
دوشنبه 30 مرداد 1396 11:49 ق.ظ
Wow, superb blog layout! How long have you been blogging
for? you made blogging look easy. The overall look of your
website is great, let alone the content!
چهارشنبه 18 مرداد 1396 12:22 ب.ظ
Someone necessarily lend a hand to make severely posts I might state.
This is the very first time I frequented your website page and thus
far? I amazed with the analysis you made to create this particular publish extraordinary.
Fantastic activity!
یکشنبه 4 تیر 1396 05:30 ب.ظ
Hello i am kavin, its my first time to commenting anywhere, when i
read this paragraph i thought i could also make comment due
to this good piece of writing.
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 07:41 ب.ظ
This is a good tip particularly to those new to the blogosphere.
Brief but very precise information… Appreciate your sharing
this one. A must read post!
جمعه 8 اردیبهشت 1396 10:50 ب.ظ
What i don't understood is actually how you are no longer really a lot more well-appreciated than you might be now.
You're very intelligent. You understand therefore significantly when it comes to this topic, made me for my part consider it from a lot
of numerous angles. Its like men and women aren't involved unless it is one thing to do with Lady gaga!

Your own stuffs outstanding. Always handle it up!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر