درباره وبلاگ


سلام به وب خودتون خوش اومدید
تو اینجا سعی کردم جدیدترین رمان ها
و پرخواننده ترین رمان ها رو با فرمت
های مختلف به شکل کاملا متفاوت
و جدید برای دوست داران قرار بدم ...
امیدوارم حس خوبی بهتون بده

دانلود رمان | دانلود رمان عاشقانه
منبع بیشتر رمانها:
98ia.com

مدیر وبلاگ : مونا افشار
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دانلود رمان | دانلود رمان زیبای عاشقانه
دانلود رمان | دانلود رمان عاشقانه
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
چهارشنبه 12 فروردین 1394 :: نویسنده : مونا افشار

رمان مرا به یاد آور از زهرا غنی

  رمان مرا به یاد آور از زهرا غنی

نام رماننام رمان :رمان مرا به یاد آور

نویسنده به قلم :زهرا غنی

حجم رمانحجم رمان : ۱۰.۶ مگابایت پی دی اف , ۱.۴۵ مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۳۱ مگابایت نسخه ی جاوا , ۵۶۷ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه رمانخلاصه ی از داستان رمان:

ستایش دختری است محجوب بدون شناخت در مورد مردان…اما عاشق میشود…در زمانی که حتی فکرش را نمی کند…اما در لحظه موعود همه چیز از خاطرش فراموش میشود و ….


فرمت رمان :فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

download :دانلود رمان مرا به یاد آور از زهرا غنی با فرمت pdf

download :دانلود رمان مرا به یاد آور از زهرا غنی با فرمت apk

download :دانلود رمان مرا به یاد آور از زهرا غنی با فرمت java

download :دانلود رمان مرا به یاد آور از زهرا غنی با فرمت jad

download :دانلود رمان مرا به یاد آور از زهرا غنی با فرمت java (پرنیان)

download :دانلود رمان مرا به یاد آور از زهرا غنی با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

– نمیخوای یه کم بخوابی؟

نگاهمو از منظره سرسبز روبه روم گرفتم وبه بابا نگاه کردم

– تو ماشین خوابم نمیبره

بابا همانطور که نگاهش به جاده بود و رانندگی می کرد طوری که من مخاطبش بودم گفت

– انشاالله تا یک ساعت دیگه میرسیم

به ساعت ماشین نگاه کردم نزدیک ۵ بعد ظهر بود ۸ صبح حرکت کرده بودیم چقدر زیاد تو راه بودیم حسابی خسته شده بودم به مامان و سماء نگاه کردم خواب خواب بودن خوش بحالشون ای کاش منم تو ماشین خوابم میبرد سرم را به پشتی ماشین تکیه دادم و چشامو بستم ای کاش بابا قبول میکرد منم مثل مهدی و مهرشاد نمی امدم سعی کردم چهره اقا کوروش و لیلا خانم را به یاد بیارم چه کار سختی من فقط یه بار دیده بودمشون، اقا کوروش پسر خاله بابا بود ولیلا خانم همسرش، نمی دانم چه اصراری داشتن ما را به ویلاشون دعوت کنن و به خاطر همین اصرارهای زیاد بابا قبول کرد که تابستان امسال چند روزی را تو ویلای شمالشون بگذرونیم و ما هم مجبور شدیم قبول کنیم البته مامان وسماء که براشون فرقی نمیکرد مهدی و مهرشادم کار و درس را بهانه کردن موندم این وسط من که طبق معمول باید میرفتم و چاره ای جز قبول این سفر اجباری نداشتم نفهمیدم کی چشمام گرم شد و خوابم برد. دستی شونه ام را تکان ارومی داد

رمان مرا به یاد آور





نوع مطلب :
برچسب ها : دانلود رمان مرا به یاد آور، دانلود رمان از نگاه دانلود، دانلود رمان عاشقانه، دانلود رمان، دانلود رمان عشقولانه، دانلود رمان بدون سانسور، نودوهشتیها،
لینک های مرتبط :




 
   
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات